تبليغاتX
بار دیگر شهری که دوست می داشتم

 

رفتم از بی‌ جهت ندانستم

توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال‌ها تازه شد نفهمیدم

"سنگ" در پشت "هفت‌سین" مخفی ست

 

قبل از هرچیز باید عذرخواهی کنم از همه‌ی کسانی که به اینجا سر زدند و خبری از عید و تبریک سال نو نبود. از همین‌جا به همه‌تون تبریک می‌گم و امیدوارم سال جدید، سال بهتری برای همه باشه.

 

 *

خبر خوب اینکه: داستانم تو بخش آزاد جشنواره داستان استان مرکزی رتبه‌ی سوم رو گرفت و اصلاً هم برام مهم نبود که داستانای موضوعی ولایت‌پذیری و حجاب و عفاف رتبه اول و دوم رو گرفتن.

 

*

و اما تعطیلات: عید امسالو با نشریه‌ی داستان همشهری و ماهنامه‌ی تجربه گذروندم. اصلاً همه چیزایی که می‌خوام بنویسم از مطلبی که سردبیر داستان نوشته بود شروع شد:

 "نه. هنوز زود است. به این زودی وقتش شد؟ من هنوز می‌خواستم باشم. نوبت تو شد؟"

 و این منو کشوند به اینجا که روی نمودار چند میلیارد بُعدی جهان که نه، رو نمودار چند بُعدی دور‌و‌بریام هم نه، رو طیف بی سر و ته داستان‌نویسی، من دقیقاً کجا قرار دارم. اعتراف می‌کنم که چند ساعتی دپرس شدم. بعد به این نتیجه رسیدم که خودمو باید با خودم مقایسه کنم. مثلاً با پارسال خودم. حتی با شش ماه پیش. و یادم اومد که پارسال همین موقع از خوشحالی تو پوست خودم جا نمی‌شدم فقط چون ساموئل کابلی برام کامنت گذاشته‌بود و داستانمو نقد کرده‌بود. بعد یادم اومد که اسفند 90 آشنایی من با بچه‌های غزل پست‌مدرن یک‌ساله شد و چه یک سال خوب و پر‌باری بود. گرچه کم اشتباه نکردم و بیشترش به حاشیه گذشت -از کامنتای خصوصی بگیر تا خاله‌بازیای به اصطلاح ادبی- اما تونستم حاشیه‌های مسخره‌شو کنار بزنم و به متنش برسم. دوباره داستان نوشتم، چیزای زیادی یاد گرفتم و حتی تونستم چیزایی به بقیه یاد بدم. با ادبیات، دوستایی پیدا کردم که تو دو سال دانشکده نشناخته بودمشون..... روزای زیادی رو از دست دادم اما معتقدم به تجربه‌ش و درسایی که گرفتم می‌ارزید. حالا از اون روزای بد ِ خاطره شده فقط چندتا سؤال مونده که وقتی با محسن و ایمان و ساموئل و رضا و عزیز تو کافه یا فیس‌بوکی جایی به‌هم می‌رسیم، یکی‌مون می‌پرسه و آخرش همه‌مون می‌رسیم به کریه‌ترین جواب دنیا... بی‌خیال!

 

*

نیمه‌ی دوم تعطیلات عید همراه دکتر موسوی و فاطمه اختصاری و محسن عاصی مهمون کافه دنج علیرضا مؤمنی و امیر سنجری بودم. حتماً خبرشو شنیدین و عکسارو دیدین. خب، شاید این یکیو ندیده باشین!

 

 

 *

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به کورچشمی ِ نامردم ِ زوال پرست...

و اما خبر بد، که باز هم حتماً شنیدین: خبر حمله به دکتر موسوی تو جلسه شعر کرج! که واقعاً موندم چی راجع بش بنویسم...

 

*

و داستانم. این داستان یکی از سه اپیزود داستانی با فرم ستاره‌ایه که ایشالا کاملشو بعداً لینک می‌دم. منتظرم بخونید منو. و نظرتونو بنویسید برام. ممنون.

 

"لیمویی"

"امروز از صبح پیراهن لیمویی بلندم را پوشیده‌ام و توی خانه می‌چرخم. گل‌های باغچه را آب داده‌ام و دارم حیاط را آب‌پاشی می‌کنم. زیر درخت لیمو..."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/01/29ساعت 11:35 توسط شبنم کاظمی |


سلام

امتحانا در کمال ناباوری به خوبی تموم شدن و ازشون خاطره امسال ِ با درد موند.

یه نصیحت بی غرض از من: شب امتحان بیدار نمونید و انرژی‌تونو صرف خر زدن نکنید. یه کم انرژی هم واسه سر جلسه بذارین. من امتحان کردم، جواب داد.

خلاصه:

امتحانا تموم شدن و 

کارای عقب افتاده یکی یکی دارن جلو می‌رن.

دیروز مقاله‌های دکتر پودراتچی تموم شد -با تأخیر-

 امروز نوبت وبلاگه،

بقیه‌شم در حال پیش رویه.

و اینکه روزای خوبی‌رو دارم می گذرونم... کاش برای شمام خوب باشه.

 

فکر کنم دیگه بهانه ای ندارم واسه کم کاری. داستانمو بخونید. منتظر نقداتونم و از قبل ممنون:

 

 

"شما فیلم برباد رفته رو دیدین؟"

 

-        شما فیلم بربادرفته رو دیدین؟

-        نه! فیلم خوبیه؟

-        محشره. حتما ببینین.

-        شما دارینش؟برام بیارین؟

-        قبلا داشتم. نمی دونم به کی دادمش. باید بگردم.

-        کی توش بازی کرده؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/11/11ساعت 19:21 توسط شبنم کاظمی |

 ۱.

آدم کرمِ کافه ای نیستم. نه وقتشو دارم، نه پول پاتوق کردنشو. یکی دوبار با بچه ها رفتیم کافه پراگ کافه یه دوست و هم دانشکده ای قدیمی تو بلوار کشاورز. چند باری هم کافه میرا تو انقلاب که کشف ساموئل کابلی و پاتوق زاویه ست که داستاناشو اونجا می نویسه.

 کافه کوچ رو ایمان شمس معرفی کرد. دوست گلی که تو انتخابهاش حرف نیست. یه جای دنج تو ولیعصر که مثل همة کافه ها قهوه داره، موزیک لایت داره، کتاب داره، می تونی تو یه کاغذ کوچیک یه قطعه شعر بنویسی و بچسبونی به دیوارش، پاتوق هنرمندا و دانشجوهاست، در و دیوارش پُره از پوسترای فیلمای درست حسابی و عکس کارگردانای درست و درمون. میشه حتی توش پشت یه میز نشست و نوشت (قابل توجه اونایی که فقط تو کافه می نویسن). اما کافه کوچ چیزی داره که بقیه کافه ها ندارن. حتی کافه گودو و کافه گندم و کافه تمدن، هیچ کدوم حافظ ندارن! حافظِ رهیار با لبخندی که همیشه رو صورتشه و نگاهی که همیشه مشتاق و آماده است...

حافظ بود که خبر داد قراره به زودی کافه کوچ دو روز در هفته فقط منوی چای و کیک سرو کنه و درآمدشو برای ایتام هزینه کنه. خدا به خودش و دریا کوچولوش سلامتی بده.

 

من و هیچکاک و کافه کوچ و سیگار برگ!

 

 ۲.

دیروز اتفاق خوبی افتاد و دست داد که آرامگاه شاملوی بزرگ و هوشنگ گلشیری بزرگ و بقیه عزیزان رو را از نزدیک ببینم. با چند تا از دوستان سری به امامزاده طاهر زدیم و تو هوای سرد کرج لرزیدیم. جالب اینجا بود که سنگ قبر شاملو با یه عالمه گل تزئین شده بود. سنگ قبرای بقیه هم شسته شده بود. اما قبر احمد محمود و هوشنگ گلشیری رو خاک گرفته بود. انگار بین اون جمع غریب افتاده بودن. جای دوستان خالی.

 

گلشیری بزرگ

 

۳.

یک کار قدیمی از خودم:

 

معتاد شده ام

به خودم

به " دوسِت دارم"ت

حالا هر شب سلول هایم را با کاغذ پاره های شعرِ روشن می کنم

و ناشیانه پک می زنم

لب هایم را برای روز مبادا...

لبهای من آخر فیلتر است

بین انگشتهای تو

 مچاله از

به فیلتر نرسیده

از چشم انگشتانت افتادن

و جایی زیر قدمهایمان جا ماندن.

 

 

پانوشت: دوستانی که فکر می کنند اشعارشان  در ژانر غزل پست مدرن قرار می گیرد, یا کسانی را می شناسند که در این ژانر کار می کنند می توانند در صورت تمایل اشعار خودشان یا دیگران را برای انتشار در مجموعه الکترونیکی منتخب آثار غزل پست مدرن بفرستند. برای اطلاعات بیشتر به انتشار مجموعه های الکترونیک منتخب آثار غزل پست مدرن  مراجعه کنید.

+ نوشته شده در 90/09/12ساعت 19:56 توسط شبنم کاظمی |

 

می ترسم از این شهر

دود می زند

زیر چشمهات

بدون پام های

پام

پام

پام

می برید همه ی پاها را...

سراغت را باید از کجا گرفت؟

 

می ترسم از پاهایی

که قدَم را از قد بالایت کوتاه می کند

قدم

قدم

کو تا دودوی بلند چشمهات!

 

+ نوشته شده در 90/07/11ساعت 14:57 توسط شبنم کاظمی |

 

....

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

.

.

.

.

... نمی توانستم

دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

نگاه کن

نگاه کن...."

 

+ نوشته شده در 90/06/29ساعت 11:6 توسط شبنم کاظمی |

 

چنين كشتـﮥ حسرتِ كيستم من؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من 

نه شادم نه محزون نه خاكم نه گردون 
نه لفظم نه مضمون چه معنيستم من؟

نه خاك آستانم نه چرخ آشيانم 
پَري مي فشانم كجاييستم من ؟

اگر فانيم چيست اين شور هستي؟
و گر باقيم از چه فانيستم من؟

بناز اي تخيّل ببال اي توهّم 
كه هستي گمان دارم و نيستم من 

هوايي در آتش فگنده است نعلم 
اگر خاك گردم نمي ايستم من 

نوايي ندارم نفس مي شمارم 
اگر ساز عبرت نيَم، چيستم من؟

بخنديد اي قدر دانان فرصت 
كه يك خنده بر خويش نَگريستم من 

درين غمكده كس مَبادا به حالم
به مرگي كه بي دوستان زيستم من 

جهان كو به سامانِ هستي بنازد 
كمالم همين بس كه من نيستم من 

به اين يك نفس عمرِ موهوم بيدل 
فنا تهمِت شخصِ باقيستم من

بیدل دهلوی

 

+ نوشته شده در 90/06/22ساعت 20:18 توسط شبنم کاظمی |



هجمه ی آشفتگی یک تنهای سرگردان

به محمد، حاشیه نشین بی ادعای مهربان

 

"داشتم مثل بچه آدم درسمو می خوندم و سرم به کار خودم بود که کتابام بودن و پیش از عینکم جزء جدایی ناپذیر وجودم شده بودن. همین کتابا بودن که کشوندنم به انجمن ادبی شهر. یه روز تو اون زیرزمین نیمه تاریک با صدا و شعر یه غریبه جنون گرفتم و پیچیدمش زیر چادر سیاهمو دویدم تا خونه و پشت بومو دراز کشیدم و با سوزن ستاره ها دوختمش به چشمام تا هیچ وقت ازم جدا نشه. دیگه رنگ آرامش ندیدم. یه اژدهای زرد و سیاه تو وجودم بیدار شده بود که آرومم نمی گذاشت و هرچی بیشتر گرسنه می موند بیشتر جون می گرفت و سایه شو بیشتر رو زندگیم می دووند. دیگه نه دنیای اسکارلت اوهارا و دزیره برام لذتی داشت، نه فروغ و سهراب آرومم می کردن و نه نماز شب و جوشن کبیر جواب می داد و نه فرمولهای فیزیک و جبر و احتمال. بعد کلی بی قراری تو یه شب تابستون یه صدایی بهم گفت، مشکل از این شَهره. سال بعد دیگه تو اون شهر نبودم و به جای فروغ و سهراب، شاملو اومد و به جای بر باد رفته، مارکس و دورکیم و کشف عشق از منظر نظم و تضاد و دربه دری دنبال مکان سخنرانی دکتر سروش و ساعت کلاس فلان استاد جامعه شناسی و فلان استاد علوم سیاسی و فلان استاد تاریخِ فلان دانشگاه و فریاد و مشت و اعتراض و کار وآخرش هم سکوت... که هیچ کدوم از اینها به مذاق اژدهای درونم خوش نمیومد. روزهای سکوت روزهای خوبی نبود محمد. نعره های یه هیولا رو در خودت خفه کنی و فکر کنی مرده، اما ندونی که فقط داره رشد می کنه و بزرگتر می شه تا دوباره از یه جای دیگه بیرون بزنه و این بار جسمت رو هدف بگیره. دو نیمه ت کنه و یه نیمه رو به جنگ اون یکی بفرسته ...

تو همین این جنگ و جدلها بود که مصمم شدم اهلی ش کنم. یا اون برنده می شد یا من. مهم نبود کی، فقط این جنگ باید تموم می شد. و چطورش رو هم تو تهوع سارتر پیدا کردم. هرچند به این راحتی ها که گفتنش هست نبود اما بلاخره فهمیدم چی درمون درد منه. با خوندن اون کتاب و شرح اولش هیجانی بهم دست داد که منو یاد اعجاز صدای اون غریبه انداخت و جاش بود که فریاد بزنم اوره کا! اوره کا! اما، نه اونجا حمام بود نه من ارشمیدس!

وقتی می نویسم محمد، انگار تو اون جنگ تن به تن پیروز می شم و نیمه مسموم روحم زهرش رو روی کاغذ خالی می کنه. آروم می گیرم. به همین راحتی!لابد می فهمی چی می گم. نه محمد؟

 

بزرگی می گه: "ادبيات جست وجويي ست براي يافتن پاسخ اين پرسش كه چرا زندگي همه انسان ها به خودكشي ختم نمي شود."

من بزرگ نیستم اما به این جمله اعتقاد پیدا کردم. دندون عقلمو کشیدم و قید همه چی رو زدم و اومدم چسبیدم به ادبیات و نوشتن تا روحم آروم بگیره. اما محمد، ادبیات درد داشت. نمی دونم برای تو هم این طوریه یا نه اما، با ادبیات سر کردن درد داشت. چیزی که فکرشم نمی کردم. این روزها محمد، شیطانی مدام زیر گوشم زمزمه می کنه "برگرد به شهر لعنتیت". انگار ریشه های دندون عقلم هنوز مونده و کامل بیرونش نکشیدن. اما من تازه برگشتم به شهری که دوستش داشتم.

گاهی آرزو می کنم کاش یه فرشته با چوب جادویی ش جلوم ظاهر می شد و می پرسید: "چه آرزویی داری؟" و من آرزو می کردم این توانایی رو بهم بده که ذهن آدمارو بخونم تا بفهمم این همه تقلا تو دنیا واسه چیه. یا بتونم بعضی وقتها نامرئی بشم و به یه جاهایی سرک بکشم و بفهمم جریان واقعاً از چه قراره.

تو گودر یکی شیر کرده بود که وقتی تو یه صفحه سیاه و سفید قرار می گیری مجبوری مهره باشی. اما این با من سازگار نیست محمد. حالا هر قدرم این صفحه فقط سیاه سفید باشه. این دوباره منو به جون خودم میندازه. این برای من یعنی دل دادن به یه دور باطل.

محمد می خواستم بیام داستان جدیدمو برات بخونم و نظرتو بگی و بترسم که بگی و بگن که شیبه داستان توئه و بگم که مهم نیست، می خواستم از جادوی رئال جادویی حرف بزنیم و تکنیکای داستان آخرتو که خوندی برام رو کنی،... اما این درد بدجوری به من چسبیده. این چیز لعنتی که بهش می گن حاشیه کشوندتم تو بازی ش.

ولی محمد، با شناختی که از خودم دارم می دونم از پس اینم برمیام. راه اینم مثل بقیه راهها پیدا می کنم و تو این دنیایی که به این بی رحمیه نه گرگ می شم نه بره، نه حتی سگ نگهبان گله. من خودم هستم و بقیه باید، باید به من و احترامی که خیلی براشون قائلم و عشق بیشتری که بهشون دارم، به حرمت تنهایی که دردِ شیرینِ مشترکمونه اعتماد کنن،... تا شاید همه با هم آروم بشیم."

+ نوشته شده در 90/06/06ساعت 20:24 توسط شبنم کاظمی |

 

 

اگر مدتی در یک خوابگاه دخترانه زندگی کرده باشید و سر و گوشِتان هم کمی قابلیت جنبیدن داشته باشد، حتما شاهد اتفاقات عجیب و بی نظیری بوده اید. اتفاقهایی که تنها در یک محیط کاملاً زنانه و ایمن از قضاوت عام جرأت علنی شدن دارند.

در خوابگاه از همه اقوام و اقشار جامعه نماینده هست. تفاوتها آنقدر زیاد است که "سازگاری با دیگران" شعار امور فرهنگی خوابگاه می شود.اما همه این انسان های متفاوت در یک چیز اشتراک دارند. همه روشنفکر هستند. البته در این وحدت تکثر هم هست. ولی مهم این است که این افراد و کلاً قشر دانشجو خودش را یک سر و گردن بالاتر از شعور عامه می بیند. بالاتر که باید باشد، اما گاهی آنقدر پیش می رویم که از آنسوی بام ...

یکی از نشانه های رایج روشنفکری فمینیسم است. امکان ندارد در خوابگاه دخترانه عقاید مردسالارانه داشته باشی و از طرف اکثریت محکوم به دگمیت و عقب ماندگی و.... نشوی. عقاید اکثراً با آنچه در جامعه بیرون رایج می بینی فرق دارد. در خوابگاه و دانشگاه تا جایی که حراست اجازه بدهد می توانی خودت باشی. خود واقعی که در بیرون اجازه بروز ندارد. می توانی عقیده ات را اگر نه اظهار، که زندگی کنی. می توانی فمینیست باشی و برای کمپین امضاء جمع کنی، ‌می توانی چپ باشی و در گرمای تابستان هم تیمبر بپوشی،می توانی روابطی داشته باشی که حدش را خودت معلوم می کنی. فرصت خوبی ست. فقط باید انتخاب کنی. اما...

 

یکی از بچه ها 2 ماهه از دوست پسرش که چند وقتیه پیداش نیست حامله ست و مونده که چطور بچه رو بندازه قبل از اینکه خونواده متعصبش بو ببرن، اونم بدون پول.

 سارا سالهاست با پسری رابطه داره. آوازه ی عشقشون به گوش خواجه حافظ هم رسیده:" پسره انقد دوسش داره که همه خرجشو می ده. سارا حتی یک ریالم از خونوادش نمی گیره... اصلن خونوادش طردش کردن.می گن ما همچین دختری نداریم.کمدش تو خوابگاه پره از کیف و کفشایی که پسره براش خریده. سارا عاشق کیف و کفشه..." تابستونه و خوابگاه تعطیل. سارا نمی دونه سه ماه رو کجا سر کنه.

 پرسیدم:" چرا به جای اینکه خرجتو بده برات یه کار درست و حسابی پیدا نمی کنه؟" جواب داد :" خوشش نمیاد برم سر کار. می ترسه مردای دیگه بهم نظر داشته باشن."

-" تابستونو چه کار می کنی؟برات خونه می گیره؟"

-"نه بابا!  باید خونوادمو راضی کنم."

 

وقتی همکلاسی م تمام کلاس را با افتخار به شیرینی دعوت می کند، و در جواب شیرینیِ چیه؟ میگه:" پرده م دیگه... دیشب... دیگه باکره نیستم."، نمی توانم خنده های ماسیده ی دخترها و نگاه و خنده پسرهایی را که بهش تبریک می گویند ندیده بگیرم. شیرینی نیمه خورده را تو سطل می اندازم و از کلاس بیرون می آیم. سعی می کنم به اینکه محمد چطور با ولع شیرینی می خورد و نگاهش می کرد و احسان چطور می خندید و اینکه یک زمانی به خاطر چی امضاء جمع می کردیم، فکر نکنم.

 

خرداد ۸۵. میدان هفت تیر. ساعت حدود پنج بعد از ظهر. قراره بچه ها برای گرامیداشت حرکت پارسال،جمع بشن. ده دقیقه هم طول نمی کشه. یه عده توسط خانمهای سبز پوش به ماشینای ون منتقل می شن و بقیه هر کدوم یه سوراخی پیدا می کنن و می چپن توش. این ماشینای ون سرنوشت خیلی از سرنشیناشو عوض کرد. خیلیا تا مدتها پیداشون نشد. خیلیا هنوزم سرنوشتشون معلوم نیس. خیلیا هم تا مدتها بعد (شاید هنوز هم) واسه کمپین امضاء جمع می کردن... خیلیا هنوز فمینیستن. خیلیام بعداً فمینیست شدن.

خیلیای دیگه هم اصلاً نمی دونن فمینیسم چی هست. یا فکر می کنن می دونن و یه پا مبلغ سرسخت حقوق زنانن. هم تو تئوری، هم تو عمل. با این وجود خیلیاشون نا آگاهانه حقوقشونو به حراج می گذارن.در مورد این عده، مشتری ها فقط روشنفکرنماهایین که معتقدن زنهای سرکش بدون سپر اعتقادات مذهبی و... بیشتر قابل دسترسن. گذشته از معدودی انسان واقعی، نمی شه نادیده گرفت کسایی رو که به عقاید و افکار ما با احترام لبخند می زنن و تحسینمون می کنن. اما اعتقاد ما، چیزی که براش می جنگیم و بهش بها می دیم برای اونا جز  ابزار سوءاستفاده نیست .و همون موقع که دستمونو با احساس فشار می دن، به این فکر می کنن که کِی و کجا...؟

 

 "نمی توانستم

دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .""

 

 

۱: محمد حسینی مقدم تو پست آخرش درباره ارتباط خطی نویسنده و مخاطب مطلبی نوشته که بد نیست بخوانیم.

 

 

+ نوشته شده در 90/05/10ساعت 20:25 توسط شبنم کاظمی |


"...عوض آنکه جهان را به کاتولیک و پروتستان، یا دموکرات و جمهوریخواه و یا سیاه و سفید  و یا حتی زن و مرد تقسیم کنم، جهان را بین دو گروه تقسیم می کردم.آنهایی که با کسی همخوابه شده بودند و آنها که با کسی نخوابیده بودند، و این تنها اختلاف قابل توجه میان دو نفر بود.

تصور می کردم آن روزی که از این مرز عبور کنم، تغییر فاحشی در من به وجود خواهد آمد. به همان ترتیب که اگر به اروپا می رفتم تغییر می کردم. چون فکر می کردم وقتی به آمریکا برگردم اگر به دقت به آیینه نگاه کنم در بطن چشمهایم قله ی سفید آلپ کوچکی می بینم. و حالا فکر می کردم اگر فردا در آیینه نگاه کنم یک کنستانتین عروسک شده را در حال خندیدن در چشمانم خواهم دید."

 این هایی که خواندید  قسمتهایی از رمان " حباب شیشه " نوشته سیلویا پلات بود. چند هفته پیش تو کارگاه ادبیات ازش صحبت شد و خانم صفایی معرفیش کردن. راستش دوهفته ای بود که کتابو از ساناز صفایی امانت گرفته بودمو و تازه دیشب دست داد بخونم. باید بگم تا تمومش نکردم نگذاشت ببندمش. و چندتا از پاراگراف هاشم تا یادداشتشون نکردم، دست از سرم برنداشتن. به گفته مترجم، این رمان در حقیقت بازسازی یک دوره از زندگی سیلویا پلاته. بهتون پیشنهاد می کنم لذت خوندنشو از دست ندین.

 و یه قسمت جالب دیگه از رمان:

" وقتی کنستانتین از من خواست به اتاقش برویم تا به چند صفحه ی  بالالایکا گوش بدهیم، توی دلم خندیدم. مادرم همیشه به من نصیحت کرده بود که تحت هیچ شرایطی بعد از اینکه شام مردی را خوردم  با او به اتاقش نروم، چون این فقط یک مفهوم دارد و بس.

گفتم: " از بالالایکا خیلی خوشم می آید."

 


حباب شیشه / سیلویا پلات / ترجمه گلی امامی / انتشارات باغ نو


+ نوشته شده در 90/04/05ساعت 20:26 توسط شبنم کاظمی |

 

دو نیم شده ام؛

میم و نون.

"میم"، منم

"نون"، تو دیگر نیستی.


+ نوشته شده در 90/03/24ساعت 14:48 توسط شبنم کاظمی |